در وهم یک دشت...
جان گرفته ست خیالم،
من حافظ کدامین راز روزگارم؟

می روم
با تمام خستگی هایم،
تا هنگامه گیرد آسمان ، حضورم را
با مشت مشت ابرانش
و برهاندم از تیرگی های خویش...

شب |
|
||
|
|
با گلوي ِ خونين |
|
|
|
|
خواندهست |
|
|
|
|
ديرگاه. |
||
|
دريا |
|
|
|
نشسته سرد. |
|
يک شاخه |
|
|
|
|
در سياهيي ِ جنگل |
|
|
|
به سوي ِ نور |
|
فرياد ميکشد.
شعر:احمد شاملو

روزگاري سياه،
و جريان خون سبز بر كوچه هاي شهر.
كدامين گوش كاهل صداي مرگ پرنده ي غمگين را خواهد شنيد؟
كدامين دست گرم طاعون ترس را
از جان گربه پر مهر كهنسال خواهد بلعيد؟
كجاست سمت رهايي؟
بيا تا بدويم...


